تبليغاتX
!کلماتی به وسعت سکوت

بالاخره تو این تهران هم یک برفی دیدیم٬ جدا حیفه تو این هوای به این قشنگی تو خونه بشینین٬ حتما با رفقا یا خونواده بزنین بیرون و یه برف بازیه حسابی بکنین و گرنه تو دلتون می مونه ها!!!!
بعدا نگین نگفتی!!!!!!!

 

اولین برف تهران!!!

+ نوشته شده توسط روشنک در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 16:53 |

از كتاب «فاطمه فاطمه است» اثر دكتر شريعتي:

 

–........زن رو ستايي........ به آزادي نهالهاي باغشان ميرويد و به پاكي قمريان صحراشان عشق مي ورزد و عاشقانه همچون آهوان دشتهاي سرزمينشان بچه مي زايد و مادري مي كند و همچون كبوتران ماده به جفت خويش و به آشيانه خويش وفادار مي ماند و در اين خانه بي در و بي ديوار ، با اين پيوند بي بندو بي افسار، آزادي خويش را در ازاي عشق به همخانه و خويشاوند خويش مي بخشد!(آري، دارد كه مي بخشد، از او نمي گيرند تا بماند، كه تا بازيافت بگريزد.)

 

زن روستایی!

 

و بالاخره، پنجه هايش در مزرعه خاك مي فشاند و در خانه طفلش را ناز مي كند و در خوابگاه شوي خسته اش را مي نوازد و در بازار  زيباترين معجزه رنگ و نقش را مي آفريند..............

 

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 9:49 |

هرگاه در گوشه اي از زمين خوني به نا حق ريخته مي شود همه مردم جهان دستهاشان بدان آلوده است.

                                                                                             «داستايوسكي»

 ــــــــــــــــــــ

موومان اول

 ــــــــــــــــــــ

اينجا خيابون وليعصره، يكي از مراكز خريد:

­از بيرون داخل بوتيكو نگاه مي كنم، فروشنده داره با دختر جووني حرف مي زنه، آروم چيزي تو گوشش مي گه و هردو با صداي بلند مي خندن، چهره دخترو نمي بينم، با الميرا مي ريم تو،نگاهي به دخترك ميندازم، بچه ساله، حداقل 3-4 سالي از من كوچيكتره ولي با آرايش غليظش خيلي بزرگتر از سنش نشون مي ده،ظاهرا خواهر كوچيكترش داره لباس پرو مي كنه، فروشنده با بي حوصلگي جوابمونو مي ده، بعبارتي از سر باز مي كنه، ماهم براي اينكه مزاحمشون نباشيم زودتر«چيزي نمي پسنديم!» و ميايم بيرون، الميرا مي گه: فكر مي كني پول لباسارو مي دن؟

 

ــــــــــــــــــــــ

موومان دوم

 ـــــــــــــــــــــ

يكخورده پايين تر از اون مركز خريد نزديكاي خيابون انقلاب:

جلوي مغازه اي دوتا خانوم و يه پسر بچه وايستادن، يكي از خانوما كه مسن تره و چادر داره رو به طرف من وايستاده، اتفاقا نگاهمون به هم گره مي خوره ولي مثل اينكه اصلا منو نمي بينه، چهره خيلي نجيب و اصيلي داره،  با قيافه خيلي نگران و درمونده اي داره به حرفاي خانوم ديگه كه جوون تره گوش مي ده، پسرك نگاهشون مي كنه، برق عجيبي ته نگاهش هست، آدمو مي ترسونه، هر سه لباسهاي قديمي ولي تميز و مرتبي دارن.

بعد چند دقيقه اي كه خانوما صحبت مي كنن خانوم چادري با درموندگي تموم در حاليكه اشك تو چشاش حلقه زده جلوي مغازه مي شينه، خانوم جوونتر نگاهي به دوروبرش مي ندازه وبه طرف نزديك ترين آقايي كه مي بينه مي ره، ساعتشو از دستش باز مي كنه و به سمت اون آقا دراز مي كنه،مثل اینکه قصد فروشش رو داره، و اون جنتلمن! نگاه سرد و بي تفاوتي به ساعت و متقابلا نگاه خريداري به زن مي كنه، نمي شنوم چي مي گن، ولي وقتي زن پشت مي كنه و بر مي گرده رد غرور خرد شده اي رو مي بينم كه رو سنگ فرش خيابون مي ريزه!

 

ــــــــــــــــــــــــ

موومان سوم

 ــــــــــــــــــــــ

جديدا اگه برين هفت حوض بغل خيابون ممكنه دختراي جووني رو ببينين كه بساطي پهن كردن و چيزي  مي فروشن، از انواع گلهاي مصنوعي و عروسك بگير تا  كتاب و روسري و.............

البته به تيپ هيچ كدومشون نمي خوره كه رو حساب نياز اينكارو بكنن، همه با لباسهاي خيلي شيك و قيافه تروتميز وآرايش كرده وايستادن و دارن مي گن و مي خندن!

 

 ـــــــــــــــــــــــــ

موومان چهارم

 ـــــــــــــــــــــــــ

هر وقت برين هفت حوض پيرمرد كوري رو مي بينين كه آكاردئون مي زنه و دختر كوچيكي كه شايد دختر يا نوه ش باشه دستشو گرفته و كمكش مي كنه و پولهايي رو كه عابرها مي دن جمع مي كنه، دخترك حداكثر 10-12 سالشه و بي نهايت زيباست، سه ساله كه اين زوج موزيسينو مي بينم، جديدا  دختر ديگه اي با پيرمرد مياد كه خيلي كوچيكتره، شايد همش 7-8 سالش باشه.

شايد پدر علي رغم نابيناييش نگاههاي كثيف عابرها رو روي دختر بزرگترش كه از برگ گل پاكتره حس كرده!!

 

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 9:38 |
دیروز (۷دی) روز خیلی جالبی بود : تولد برادر عزیزم٬ تولد امیر٬ جشن نامزدی مهرناز٬ سالگرد بابابزرگم که هیچ وقت ندیدمش و...............
دیروز یک اتفاق دیگه هم افتاد:
یک دوست عزیز و قدیمی که بعد مدتی اومده بود ایران بهم زنگ زد ـ قدیمی ترین دوست اینترنتیم که هنوزم باهاش در تماسم ـ واقعاخیلی خوشحالم کرد٬ خیلی برام قشنگ بود که به فکر همه دوستاش بود و با همشون تماس می گرفت که بگه: «واست شکلات آوردم تا تموم نشده بیا بگیرش»!!
متأسفم که سرم بخاطر امتحانا خیلی شلوغه و نمی تونم ببینمش ولی امیدوارم همیشه هرجا که هست موفق باشه حتی اگه دیگه  هیچ وقت به من زنگ نزنه!!!!!!!

پی نوشت۱ :
    این دعا رو برای همه  دوستام (همه کسایی که دوستم دارن و دوستشون دارم) تعمیم می دم!

پی نوشت۲ :
    مهرنازجان ایشاللا که خوشبخت باشی٬ شرمندم که نتونستم خودم باشم و بهت تبریک بگم!

+ نوشته شده توسط روشنک در پنجشنبه هشتم دی 1384 و ساعت 16:8 |
چند وقت پیش سر کلاس آئین زندگی بحث «جبرواختیار» پیش اومد ـ تنها بحثی که واقعا هیچ جبهه گیریی نمی تونم دربارش داشته باشم! ـ علی رغم اینکه استاد محترممون علاقه زیادی دارن به حرفهای بی سروته و هیچ وقت یک بحث رو نمی تونن به انجام برسونن ولی در این یک مورد استثناء حرف جالبی زدن:
« شناخت خدا ازین انسانی که خودش آفریده انقدر هست که بدونه در مقابل مسائل مختلف چه عکس العملی نشون می ده و چه کارهایی ممکنه بکنه ولی این علم خدا دلیل بر جبر نیست! »
یعنی آدم می تونه جریان کارهارو طوری ترتیب بده که حتی خدا هم تعجب کنه!!!!!

یه جورایی راست می گفت ٬یاد « Look Ahead Carry » افتادم! 

+ نوشته شده توسط روشنک در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 10:25 |