بالاخره تو این تهران هم یک برفی دیدیم٬ جدا حیفه تو این هوای به این قشنگی تو خونه بشینین٬ حتما با رفقا یا خونواده بزنین بیرون و یه برف بازیه حسابی بکنین و گرنه تو دلتون می مونه ها!!!!
بعدا نگین نگفتی!!!!!!!
بالاخره تو این تهران هم یک برفی دیدیم٬ جدا حیفه تو این هوای به این قشنگی تو خونه بشینین٬ حتما با رفقا یا خونواده بزنین بیرون و یه برف بازیه حسابی بکنین و گرنه تو دلتون می مونه ها!!!!
بعدا نگین نگفتی!!!!!!!
از كتاب «فاطمه فاطمه است» اثر دكتر شريعتي:
–........زن رو ستايي........ به آزادي نهالهاي باغشان ميرويد و به پاكي قمريان صحراشان عشق مي ورزد و عاشقانه همچون آهوان دشتهاي سرزمينشان بچه مي زايد و مادري مي كند و همچون كبوتران ماده به جفت خويش و به آشيانه خويش وفادار مي ماند و در اين خانه بي در و بي ديوار ، با اين پيوند بي بندو بي افسار، آزادي خويش را در ازاي عشق به همخانه و خويشاوند خويش مي بخشد!(آري، دارد كه مي بخشد، از او نمي گيرند تا بماند، كه تا بازيافت بگريزد.)
و بالاخره، پنجه هايش در مزرعه خاك مي فشاند و در خانه طفلش را ناز مي كند و در خوابگاه شوي خسته اش را مي نوازد و در بازار زيباترين معجزه رنگ و نقش را مي آفريند..............
هرگاه در گوشه اي از زمين خوني به نا حق ريخته مي شود همه مردم جهان دستهاشان بدان آلوده است.
«داستايوسكي»
موومان اول
اينجا خيابون وليعصره، يكي از مراكز خريد:
از بيرون داخل بوتيكو نگاه مي كنم، فروشنده داره با دختر جووني حرف مي زنه، آروم چيزي تو گوشش مي گه و هردو با صداي بلند مي خندن، چهره دخترو نمي بينم، با الميرا مي ريم تو،نگاهي به دخترك ميندازم، بچه ساله، حداقل 3-4 سالي از من كوچيكتره ولي با آرايش غليظش خيلي بزرگتر از سنش نشون مي ده،ظاهرا خواهر كوچيكترش داره لباس پرو مي كنه، فروشنده با بي حوصلگي جوابمونو مي ده، بعبارتي از سر باز مي كنه، ماهم براي اينكه مزاحمشون نباشيم زودتر«چيزي نمي پسنديم!» و ميايم بيرون، الميرا مي گه: فكر مي كني پول لباسارو مي دن؟
موومان دوم
يكخورده پايين تر از اون مركز خريد نزديكاي خيابون انقلاب:
جلوي مغازه اي دوتا خانوم و يه پسر بچه وايستادن، يكي از خانوما كه مسن تره و چادر داره رو به طرف من وايستاده، اتفاقا نگاهمون به هم گره مي خوره ولي مثل اينكه اصلا منو نمي بينه، چهره خيلي نجيب و اصيلي داره، با قيافه خيلي نگران و درمونده اي داره به حرفاي خانوم ديگه كه جوون تره گوش مي ده، پسرك نگاهشون مي كنه، برق عجيبي ته نگاهش هست، آدمو مي ترسونه، هر سه لباسهاي قديمي ولي تميز و مرتبي دارن.
بعد چند دقيقه اي كه خانوما صحبت مي كنن خانوم چادري با درموندگي تموم در حاليكه اشك تو چشاش حلقه زده جلوي مغازه مي شينه، خانوم جوونتر نگاهي به دوروبرش مي ندازه وبه طرف نزديك ترين آقايي كه مي بينه مي ره، ساعتشو از دستش باز مي كنه و به سمت اون آقا دراز مي كنه،مثل اینکه قصد فروشش رو داره، و اون جنتلمن! نگاه سرد و بي تفاوتي به ساعت و متقابلا نگاه خريداري به زن مي كنه، نمي شنوم چي مي گن، ولي وقتي زن پشت مي كنه و بر مي گرده رد غرور خرد شده اي رو مي بينم كه رو سنگ فرش خيابون مي ريزه!
موومان سوم
جديدا اگه برين هفت حوض بغل خيابون ممكنه دختراي جووني رو ببينين كه بساطي پهن كردن و چيزي مي فروشن، از انواع گلهاي مصنوعي و عروسك بگير تا كتاب و روسري و.............
البته به تيپ هيچ كدومشون نمي خوره كه رو حساب نياز اينكارو بكنن، همه با لباسهاي خيلي شيك و قيافه تروتميز وآرايش كرده وايستادن و دارن مي گن و مي خندن!
موومان چهارم
هر وقت برين هفت حوض پيرمرد كوري رو مي بينين كه آكاردئون مي زنه و دختر كوچيكي كه شايد دختر يا نوه ش باشه دستشو گرفته و كمكش مي كنه و پولهايي رو كه عابرها مي دن جمع مي كنه، دخترك حداكثر 10-12 سالشه و بي نهايت زيباست، سه ساله كه اين زوج موزيسينو مي بينم، جديدا دختر ديگه اي با پيرمرد مياد كه خيلي كوچيكتره، شايد همش 7-8 سالش باشه.
شايد پدر علي رغم نابيناييش نگاههاي كثيف عابرها رو روي دختر بزرگترش كه از برگ گل پاكتره حس كرده!!
پی نوشت۲ :
مهرنازجان ایشاللا که خوشبخت باشی٬ شرمندم که نتونستم خودم باشم و بهت تبریک بگم! ![]()
یه جورایی راست می گفت ٬یاد « Look Ahead Carry » افتادم!