تبليغاتX
!کلماتی به وسعت سکوت

........من اینجا بس دلم تنگ است
                             و هر سازی که می‌بینم بد‌آهنگ است
خفاشه همچنان داره بالا سرم چرخ می‌زنه٬ با سرعت ازین طرف می ره اون طرف بدون اینکه یه لحظه جایی وایسته برای استراحت.........هدفش چیه؟ چقدر حرکت! چقدر خسته‌م! این چمنها خیلی خیس‌اند وخیلی سرد ولی خسته تر از اونیم که بتونم بلند شم وبرم!

........بیا ره توشه برداریم
                            قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
شاید داره دنبال ره توشه‌ش می‌گرده٬خفاشه‌رو می‌گم ـ آره٬ حتما ـ چقدر سخته پیدا کردنش٬ اینو دیگه نخونده بودم٬ چقدر باید ازین در به اون در زد٬ چقدرم باسرعت! حتما می‌خواد قدم در راه بی‌برگشت بگذاره!
«دل خوش سیری چند؟؟؟»
چقدر این چمنها سردن...........بلند می‌شم٬ پشتم تیر می‌کشه از سرما!

.........ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
مامان همیشه می‌گفت آره من دیدم همین رنگه..... کاش می‌شد خودمم ببینم! خفاشه رفت٬ نمی‌دونم کجا٬ یه لحظه ازت غافل شدم و پریدی!؟
«تقصیر منه که همیشه اونطوری بودم که می‌خواستی»

یاد میترا افتادم٬ اون شبی که برام خوند: «به تو به‌اندازه تمام گلبرگهای شمعدانی‌ها حسودیم می‌شود و به‌اندازه تمام چشمک زدنهای ستاره٬ چراکه دیوانه‌ای چون من داری که تورا به‌اندازه خدای خاکیش می‌پرستد!»

گفتم:«دل خوش سیری چند؟؟؟»

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:48 |
  گفتم: چشمم؟ گفت: به راهش می دار!
                                                  گفتم: جگرم؟ گفت: پرآهش می دار!

  گفتم که دلم؟ گفت: چه داری در دل؟
                                                  گفتم: غم تو ، گفت: نگاهش می دار!

+ نوشته شده توسط روشنک در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:43 |