كو چراغي جز تنت كاتش زنم در رهگذارت
ماه كو؟ خورشيد كو؟ بهرام و ناهيدت كجاست؟
چشم روشن كو كه فانوسش كنم در شب هاي تارت؟
آبرويت را چه پيش آمد كه اين بي آبرويان
مي گشايند آب در گنجينه هاي افتخارت...
همین!
و یکبار دیگر :
آقایان « ملاحسینی و حاجیزاده » خیلی خیلی خیلی مرسی٬ همینطور المیرا ٬سبحان ٬ نوید و آقای فرزاد!!!!
چند شب پيش كه داشتم سررسيد سال 84 مو ورق مي زدم اتفاقي صفحه دوشنبه 16 خرداد رو باز كردم، و يكي از قشنگترين روزهاي عمرم كه اونجا براي هميشه جاودان شده بود رو ديدم، يك روز بهاري در گرماي تابستان:
«بهارت سبز
عشقت نسترن باران
تو را آبی تر از هر آسمان ديدم
نگاهت بوي آواز ستاره در شبستان داشت
و از لحن كلامت هر سحر پروانه مي باريد
تورا نجواي موهوم اقاقي ها خبر مي داد
كه در گوش زمين آهسته مي گفتند:
‹‹قدومش بذر حيراني مي افشاند
و از غوغاي لبخندش خروشان مي شود دريا››
و من آغوش گستردم
كه تا دريابم آن حس غريبي را
كه در دنياي احساسم طنين رعشه مي افكند
من از شرق نگاه تو طلوع مي كردم و هرروز
در آبي سپهر تو طلايي مي خراميدم
شفق تن در شرار عشق آتشگون من مي كشيد هردم
و شب خواب تو را بر پرنيان ابلق افلاك مي ديدم
بهارت سبز
عشقت نسترن باران
تو را آغاز مي گويم و جاري مي شوم در التهاب سرد دستانت
تو اينجايي و ميبينم
نهان رازي كه انگاري نمي گويند حتي با خدا دنياي چشمانت
بهارت سبز
عشقت نسترن باران
نفس برگير از تنهايي سرد زمستان
وز غرور برف تكذيبي كه بنشسته
به عمر روزها
بر آشيان نغمهء باران
تقديم به دوست عزيزتر از جانم!
ميترا ۱۶ / ۳ / ۸۴ »
پی نوشت :