تبليغاتX
!کلماتی به وسعت سکوت
نمی دونم چرا هربار که یه سری به« حضور خلوت انس» می زنم باز هوایی می شم!
یک ذهن تا کجا می‌تونه..............؟

واقعه

می‌گویند خدایان را
که می‌بینی باید بگریی
از دیدن توست که گریه می‌کنم؟
یا سنگینی کاه؟
«پدر! کسی فریاد می‌زد...»
«خواب بد دیدی؟»
«نه، "جرس" را دیدم.
پدر! صدای قلم نی بر کاغذ
نمی‌دانی  از جنس چیست؟»
«نه، حالا نه
فردا حافظ می‌خوانیم.»

چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا می‌داند.
و تو هنوز نمی‌دانی
که من
چقدر دوستت دارم.
«واقعه‌ی خود را به کس مگو!»

تو که فریاد نمی‌زنی!
هر چه شمع می‌دانستم
فوت کردم که داد نزنی
اینجا شمع را فقط
بر مرده روشن می‌کنند.
...
بر مرده‌ی خورشید

چشم که باز کردم
نداشتی فوتم می‌کردی؟
شعله‌ی چند هزار شمع
بر تنم می‌رقصيد
يا تب داشتم و
می‌سوختم؟
يادم باشد اين‌بار
رد نگاهت را بگيرم.


از بهشت آمده‌ای؟
پس چرا لباست
از جنس فریب نیست؟
این نرگس‌های من
برای توست تا
پیش‌مرگ جوانی‌ات شوند.
شمع روشن کنم دیده شوی؟

در غروب سرخ گونه‌ات
آنجا که خورشيد و ماه
در اقيانوس
غرق می‌شوند
هنگام که نگاهت را می‌دزدی
در بی‌مرزی ملکوت
هنگام که سرت را
در بغلم پنهان می‌کنی
تاريک روشنای صبح
هنگام که تنم را نفس می‌کشی
ديدنی می‌شوی.

هر چقدر بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز بر تنت
گل به گل جوانه می‌زنم
تا تمام شوی
تا تمام شوم.
...
از شیره‌ی جان تو مکیدن
تا کجا می‌برد مرا؟

راه نمی‌روم که
می‌دوم
خسته نمی‌شوم که
اين راه
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ايستاده‌ای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمين
می‌رسم به تو.

+ نوشته شده توسط روشنک در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 13:54 |
دیشب بچه ها حوض بلوک 1 رو تا نصفه پر کرده بودن ، گربه زرد خوابگاه (که المیرا همیشه ازش حساب می بره!) رو لبه حوض وایستاده بود و سعی می کرد دهنشو به آب برسونه ولی سطح آب پایین تر از اون بود که بتونه آب بخوره، چند بار کم مونده بود بیفته توی حوض! دلم براش سوخت دلم برای خودمم سوخت!
احساس کردم چقدر شبیه این گربه م، همیشه دنبال یه چیزی هستم که توی چند سانتیمه ولی از شدت ضعف خودم هیچ وقت دستم بهش نمی رسه!!!
واقعا هیچ وقت از فلسفه خلقت سر در نیاوردم، ما آدمها به چه درد خدا می خوریم؟؟؟ واقعا حوصله ش سر رفته بوده و می خواسته با ما تفریح کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط روشنک در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 14:35 |
...............
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

+ نوشته شده توسط روشنک در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 11:21 |
پنج شنبه شب که داشتم می اومدم خوابگاه بعد تقریبا ۲ماه چراغهای بلوک ۹ روشن بودن. یه چیزی ته دلم جوشید...جوشید و جوشید و اومد بالا تا قفسه سینه‌م، درد بدی توش پیچید، اومد بالا تا گلوم، می خواستم بالا بیارمش.
طبقه ۳ سمت چپ آشپزخونه‌ها : اتاق ۳۰۸ روشن بود، گریه‌م گرفت...این سومین سری بچه‌ها هستند که بعد من توی اون اتاقن ،اتاق من، اتاق سال اولم................. شاید کسی واقعا نفهمه این یعنی چی، شاید کسی واقعا نتونه درک کنه که چرا بلوک ۹ اینقدر برای من مقدسه، ولی...........

اون شب فرانک رفت، از صبح پیشش بودم، با هم وسایلشو جمع کردیم، با هم اضافی هارو ریختیم دور، با هم تمام خاطره‌های ۴سالشو توی دو تا ساک جمع کردیم و بردیم ترمینال.
سوار اتوبوس که شد داشت برام می خندید ولی من یه چیزی داشت ته دلم می جوشید..........
خیلی دردم گرفت، قفسه سینه‌م تنگ تنگ بود، مگه می شه؟ مگه می شه بعد ۴ سال به این راحتی پاشی که بری، کتابها و وسایل اضافی رو از قبل با پست بفرستی خونه و بقیه‌ش رو هم خودت توی دوتا ساک جمع کنی و ببری؟؟؟؟
یه چیزایی جا می مونه، یه چیزایی مثل یه خوشه گل خشک شده لای یه سررسید، جای خالی یه قاب عکس رو دیوار، رد خیس اشکهایی که هیچ وقت ریخته نشدن....یه چیزایی مثل یه مشت خاک........
یه چیزایی ته دل من جا می مونه...............

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 14:7 |

+ نوشته شده توسط روشنک در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 16:51 |