تبليغاتX
!کلماتی به وسعت سکوت

.... آنگاه کلاه طلایی بر سر بگذار اگر بر‌می‌انگیزدش؛ اگر توان بالا جستنت هست، به خاطرش به جست و خیز درآی، تا بدانجا که فریاد برآورد : « ای عاشق، ای عاشق بالا جهنده کلاه طلایی، مرا تو باید! »

تامس پارک دنویلیه

 

+ نوشته شده توسط روشنک در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 8:35 |

خدا منو خیلی دوست داره!

اینو اون روزی فهمیدم که اون همه دلم گرفته بود و بعد مدتها چند رکعت نماز خوندم.... ولی اون همون لحظه و همون جا بهم ثابت کرد که برای اینکه دوستم داشته باشه احتیاجی به رشوه دادن نیست! و بعد همون شب مجتبی زنگ زد به پیمان و گفت که دکترش گفته معجزه شده و دیگه چشمهاش هیچ مشکلی نداره و بعد پیمان اون حرفارو زد و ............................
اون شب سه نفر بودیم: من و فرزاد و پیمان... پیمان از حرفاش منظور خاصی داشت، و من و فرزاد هر کدوم اونطوری که دلمون می خواست حرفاشو تعبیر کردیم ولی اون حرفا خیلی واسه من مهم بود ، درست تو زمانی که نیاز داشتم به شنیدنشون.............
فکر می کنم باید بگم مرسی پیمان، ولی نمی دونم چی باید به خدا بگم که اون شب همه اتفاقارو جوری ردیف کرد که من یه بار دیگه بفهمم چقدر دوسم داره!


چقدر ساده همیشه اینو بهم می گه و من چقدر راحت با بی توجهی تمام از کنار احساسش رد می‌شم!

+ نوشته شده توسط روشنک در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:54 |

گنجیشکک اشی مشی!

+ نوشته شده توسط روشنک در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 16:2 |

از اونجایی که من آدم بسیار جو گیری هستم و از اونجایی که کافه نادری!فرزاد جدیدا عکس شهیاد رو آپ کرده منم جو گیری تصمیم گرفتم که عکس کافه نادری رو بذارم تا ارادتمنداشو خوشحال کنم!
ضمنا حتما یادتون باشه  که هر وقت رفتین اینجا عوض من یه لیوان شیر داغ با یه رولت گنده (حتما حتما حتما) بخورین!!!
واقعا فکرشو بکنین ۶۰ سال پیش کافه نادری یه همچین جایی بوده، ۶۰ سال بعد که ما هم جزء تاریخ شدیم همه چی چه شکلی می شه؟؟؟؟
باز هم کافه نادریی خواهد بود که نوه من با دوستاش بره اونجا و به این فکر کنه که اجدادش هم "کافه نادری برو" بودن؟؟؟؟؟؟؟
ولی بد نیست که هر از گاهی یادی از این تاریخ‌های هنوز زنده بکنیم، بالاخره ما هم تا چند وقت دیگه جزئی از همین تاریخ می‌شیم!!!!

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 14:52 |