تبليغاتX
!کلماتی به وسعت سکوت

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 12:52 |
هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!زرشکی عزیز رفت!

این فقط یه جمله خبریه!
من اصلا تصمیم ندارم بگم دل هممون براش تنگ میشه، یا جاش خیلی خالیه، یا همین ۳-۲ روزه از غصه دقم اومده، یا کلی براش گریه‌م گرفته، یا اینکه همه بچه‌ها حسرت خوردن که چرا نتونستن نگهش دارن.......
من حتی خیال ندارم که بگم تا آخر عمرم عاشق هیچ ۴چرخه دیگری نخواهم شد.

زرشکی خیلی وقت بود که دیگه فقط یه ماشین نبود، یکی از خودمون بود، یکی از بچه‌های اکیپ!
اینو خودش بهمون ثابت کرد: همون شبی که ۸تایی از دربند تا خوابگاه آوردمون، یا اون روزایی که تا بهشت زهرا می‌بردمون و با گریه برمون می‌گردوند، یا روزایی که تصادف کردیم و اونم تا صبح باهامون بیدار بود!

من تصمیم ندارم هیچ کدوم اینارو بگم، اصرار نکنین!

+ نوشته شده توسط روشنک در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 17:7 |