باورم نمی شد این آخر عمری اینجوری برم سرکار! اونم توسط دو تا از عزیزترین اساتید دانشکده!
بالاخره من دیروز ساعت ۵ بعدازظهر دفاع کردم ولی بدون استاد مشاورم. من بودم استاد ممتحن گرامی بدون هیچ بیننده و شنونده ای.
قضیه این بود که استاد ممتحنم یادش رفته بود که به من وقت دفاع داده و اولش نیومد، بعد هزار ساعت هم که اومد استاد مشاورم فکر کرده بود من از دفاع منصرف شدم و رفته بود! یعنی فقط می شد خندید.
بعد هم طی یک مکالمه تلفنی چند دقیقه ای دو تا استاد عزیز تصمیم گرفتن من با استاد ممتحنم بشینم تو اتاق ایشون و در حینی که ایشون دارن چایی بیسکوئیتشونو میل می کنن و با خانمشون عاشقانه صحبت می کنن منم پروژه مو ارائه بدم، همین کار رو هم کردیم، فقط آخرش آقای دکتر حتی نفهمیده بود موضوع پروژه چی بوده!
البته هنوز کارم تموم نشده، همین هفته باید امتحان فارغ التحصیلی شبکه هم بدم، اونم که تموم شه میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم.
و اما ..........
مرسی از همه دوستان عزیز که اومدن و پیشم بودن، خیلی حس خوبی بود. و شرمنده که از صدقه سر اساتید محترم اونهمه ساعت تو دانشکده خسته شدن. امیر که از سرکار اومد، مهسا و همای عزیز که از اون سر شهر برگشتن اومدن دانشگاه، بخصوص که هما از صبح هم کلی تو زحمت بود، سبحان گلم که از صبح کلی هوامو داشت. مینا جونم و زهره جان که زحمت کشیدن اومدن.
و قبل و بعد از همه از فرزادم که نمی دونم وقتی عصبانیم چطوری تحملم می کنه و نمی دونم چطوری باید ازش تشکر کنم.
مرسی عزیزم........ مرسی عزیزانم..............

